می بده !

 

می بده ای ساقی آخرزمانخاکیان زین باده بر گردون زدندبشکن از باده در زندان غمتن به سان ریسمان بگداختهترک ساقی گشت در ده کس نماندچون رسید این جا گمانم مست شد ای ربوده عقل​های مردمانای می تو نردبان آسمانوارهان جان را ز زندان غمانجان معلق می​زند بر ریسمانگرگ ماند و گوسفند و ترکماندل گرفته خوش بغل​های گمان

 

" حضرت مولانا "

منم معشوقه زیبای مستان !

 

بیا ای مونس جان​های مستانبیا ای میر خوبان و برافروزنمی​آیی سر از طاقی برون کنبیا ای خواب مستان را ببستههمه شب می رود تا روز ای مههمی​گویند ما هم زو خرابیمفرشته و آدمی دیوان و پریانکلاه جمله هشیاران ربودندمیفکن وعده مستان به فرداچو مستان گرد چشمت حلقه کردندشنیدم چرخ گردون را که می گفتشنیدم از دهان عشق می گفتاگر گویند ماه روزه آمدبگو کان می ز دریاهای جان استهمه مولای عقلند این غریب استچو فرمان موقع داشت رویشهمه مستان نبشتند این غزل را ببین اندیشه و سودای مستانز شمع روی خود سیمای مستانببین این غلغل و غوغای مستانگشا این بند را از پای مستانبه اهل آسمان هیهای مستانچنین است آسمان پس وای مستانز تو زیر و زبر چون رای مستاندر این بازارگه چه جای مستانتویی فردا و پس فردای مستانکی بنشیند دگر بالای مستانمنم یک لقمه از حلوای مستانمنم معشوقه زیبای مستاننیابی جام جان افزای مستانکه جان را می دهد سقای مستانکه عقل آمد که من مولای مستانکشید ابروی او طغرای مستانبه خون دل ز خون پالای مستان

 

 

"حضرت مولانا "

گوهر گویای عشق "

 

شد ز غمت خانه سودا دلمدر طلب زهره رخ ماه روفرش غمش گشتم و آخر ز بختآه که امروز دلم را چه شداز طلب گوهر گویای عشقروز شد و چادر شب می درداز دل تو در دل من نکته​هاستگر نکنی بر دل من رحمتیای تبریز از هوس شمس دین در طلبت رفت به هر جا دلممی نگرد جانب بالا دلمرفت بر این سقف مصفا دلمدوش چه گفته است کسی با دلمموج زند موج چو دریا دلمدر پی آن عیش و تماشا دلمآه چه ره است از دل تو تا دلموای دلم وای دلم وا دلمچند رود سوی ثریا دلم

 

 

" حضرت مولانا "

دود عشق تو بود آثارم...

 

من اگر مستم اگر هشیارمبی​خیال رخ آن جان و جهانبنده صورت آنم که از اواین چنین آینه​ای می بینمدم فروبسته​ام و تن زده​امبت من گفت منم جان بتانگفت اگر در سر تو شور من استمنم آن شمع که در آتش خودگفتمش هر چه بسوزی تو ز منراست کن لاف مرا با دیدهمن ز پرگار شدم وین عجب استساقی آمد که حریفانه بدهغلطم سر بستان لیک دمیآن جهان پنهان را بنما بنده چشم خوش آن یارماز خود و جان و جهان بیزارمروز و شب در گل و در گلزارمچشم از این آینه چون بردارمدم مده تا علالا برنارمگفتم این است بتا اقرارماز تو من یک سر مو نگذارمهر چه پروانه بود بسپارمدود عشق تو بود آثارمجز چنان راست نیاید کارمکاندر این دایره چون پرگارمگفتم اینک به گرو دستارممددم ده قدری هشیارمکاین جهان را به عدم انگارم

 

 

" حضرت مولانا "

 

ساغر مینا ...

 

اگر بشکست اندر بزم مستان ساغر مینا

 


سر ساقی سلامت دولت پیر مغان برجا

حریف سرخوش مخمور خواهم...

 

شراب شیره انگور خواهم

حریف سرخوش مخمور خواهم

مرا بویی رسید از بوی حلاج

ز ساقی باده منصور خواهم

ز مطرب ناله سرنای خواهم

ز زهره زاری طنبور خواهم

چو یارم در خرابات خراب است

چرا من خانه معمور خواهم

بیا نزدیکم ای ساقی که امروز

من از خود خویشتن را دور خواهم

اگر گویم مرا معذور می دار

مرا گوید تو را معذور خواهم

مرا در چشم خود ره ده که خود را

ز چشم دیگران مستور خواهم

یکی دم دست را از روی برگیر

که در دنیا بهشت و حور خواهم

اگر چشم و دلم غیر تو بیند

در آن دم چشم​ها را کور خواهم

ببستم چشم خود از نور خورشید

که من آن چهره پرنور خواهم

چو رنجوران دل را تو طبیبی

سزد گر خویش را رنجور خواهم

چو تو مر مردگان را می دهی جان

سزد گر خویش را در گور خواهم

 

"حضرت مولانا "

حاتم مستان "

 

بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم

بده ای حاتم مستان قدح زفت به دستم

هله ای سرده مستان به غضب روی مگردان

که من از عربده ناگه قدحی چند شکستم

چه کم آید قدح آن را که دهد بیست سبوکش

بشکن شیشه هستی که چو تو نیست پرستم

تو مپرسم که کیی تو بده آن ساغر شش سو

چو شدم مست ببینی چه کسستم چه کسستم

چو من از باده پرستی شده​ام غرقه مستی

دگرم خیره چه جویی که من از جوی تو جستم

بده ای خواجه بابا مکن امروز محابا

که رگ غصه بریدم ز غم و غصه برستم

چو منم سایه حسنت بکنم آنچ بکردی

چو بخوردی تو بخوردم چو نشستی تو نشستم

منم آن مست دهلزن که شدم مست به میدان

دهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم

خمش ار فانی راهی که فنا خامشی آرد

چو رهیدیم ز هستی تو مکن باز به هستم

 

"شمس الحق تبریزی "

عزم لقای یار...

 

دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستمتویی قبله همه عالم ز قبله رو نگردانممرا جانی در این قالب وانگه جز توم مذهباگر جز تو سری دارم سزاوار سر دارمبه هر جا که روم بی تو یکی حرفیم بی​معنیچو من هی ام چو من شینم چرا گم کرده​ام هش راجهانی گمره و مرتد ز وسواس هوای خودبه سربالای عشق این دل از آن آمد که صافی شدزهی لطف خیال او که چون در پاش افتادمبشستم دست از گفتن طهارت کردم از منطق کنون عزم لقا دارم من اینک رخت بربستمبدین قبله نماز آرم به هر وادی که من هستمکه من از نیستی جانا به عشق تو برون جستموگر جز دامنت گیرم بریده باد این دستمچو هی دو چشم بگشادم چو شین در عشق بنشستمکه هش ترکیب می خواهد من از ترکیب بگسستمبه اقبال چنین عشقی ز شر خویشتن رستمکه از دردی آب و گل من بی​دل در این پستمقدم​های خیالش را به آسیب دو لب خستمحوادث چون پیاپی شد وضوی توبه بشکستم

 

"حضرت مولانا "

بی​صدف دردانه باش !

ساقیا بی​گه رسیدی می بده مردانه باشسر به سر پر کن قدح را موی را گنجا مدهچون ز خود بیگانه گشتی رو یگانه مطلقیدرهای باصدف را سوی دریا راه نیستبانگ بر طوفان بزن تا او نباشد خیره کشکاسه سر را تهی کن وانگهی با سر بگولانه تو عشق بودست ای همای لایزال ساقی دیوانگانی همچو می دیوانه باشوان کز این میدان بترسد گو برو در خانه باشبعد از آن خواهی وفا کن خواه رو بیگانه باشگر چنان دریات باید بی​صدف دردانه باششمع را تهدید کن کای شمع چون پروانه باشکای مبارک کاسه سر عشق را پیمانه باشعشق را محکم بگیر و ساکن این لانه باش

 

" حضرت مولانا "

رخ او ..

نرم نرمک سوی رخسارش نگرچون بخندد آن عقیق قیمتیسر برآر از مستی و بیدار شواندرآ در باغ بی​پایان دلشاخه​های سبز رقصانش ببینچند بینی صورت نقش جهانحرص بین در طبع حیوان و نباتحرص و سیری صنعت عشقست و بسگر ندیدی عشق رنگ آمیز رابا چنین دشوار بازاری که اوست چشم بگشا چشم خمارش نگرصد هزاران دل گرفتارش نگرکار و بار و بخت بیدارش نگرمیوه شیرین بسیارش نگرلطف آن گل​های بی​خارش نگربازگرد و سوی اسرارش نگربعد از آن سیری و ایثارش نگرگر ندیدی عشق را کارش نگررنگ روی عاشق زارش نگربا زر و بی​زر خریدارش نگر

 

"شمس الحق تبریزی "

سودای عشق ...

سرمست اگر درآیی عالم به هم برآیدگر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتدگلدسته امیدی بر جان عاشقان نهگفتی به کام روزی با تو دمی برآرمعاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اولگویند دوستانم سودا و ناله تا کیدل رفت و صبر و دانش ما مانده​ایم و جانیهر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد خاک وجود ما را گرد از عدم برآیدخلوت نشین جان را آه از حرم برآیدتا ره روان غم را خار از قدم برآیدآن کام برنیامد ترسم که دم برآیدکز تخم عشقبازی شاخ ندم برآیدسودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآیدور زان که غم غم توست آن نیز هم برآیدکز شعر سوزناکش دود از قلم برآید

 

" سعدی "

هشدار "

 

با انکه در میکده را باز ببستند

با آنکه سبوی می ما را بشکستند

با آنکه گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم

با محتسب شهر بگویید که هشدار !

هشدار که من مست می هر شبه هستم!

پند "

 

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جویبوی یک رنگی از این نقش نمی​آید خیزسفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکندو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببرشکر آن را که دگربار رسیدی به بهارروی جانان طلبی آینه را قابل سازگوش بگشای که بلبل به فغان می​گویدگفتی از حافظ ما بوی ریا می​آید من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگویدلق آلوده صوفی به می ناب بشویای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجویاز در عیش درآ و به ره عیب مپویبیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجویور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و رویخواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببویآفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی

 

" حضرت حافظ "

کمند تو "

 

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانیبه پای خویشتن آیند عاشقان به کمندتمرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهیچنان به نظره اول ز شخص می​ببری دلتو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالتبر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمدچو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبتمرا گناه نباشد نظر به روی جوانانتو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشدمن ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانمسر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانیکه هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانیمرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانیکه باز می​نتواند گرفت نظره ثانیز پرده​ها به درافتاد رازهای نهانیتو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانیندانمت که چه گویم ز اختلاف معانیکه پیر داند مقدار روزگار جوانیریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانیتو می​روی به سلامت سلام من برسانیاسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

 

"سعدی "

سر مستی "

 

پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بودما به بغداد جهان جان اناالحق می​زدیمپیش از آن کاین نفس کل در آب و گل معمار شدجان ما همچون جهان بد جام جان چون آفتابساقیا این معجبان آب و گل را مست کنجان فدای ساقیی کز راه جان در می​رسدما دهان​ها باز مانده پیش آن ساقی کز اویا دهان ما بگیر ای ساقی ور نی فاش شدشهر تبریز ار خبر داری بگو آن عهد را از شراب لایزالی جان ما مخمور بودپیش از آن کاین دار و گیر و نکته منصور بوددر خرابات حقایق عیش ما معمور بوداز شراب جان جهان تا گردن اندر نور بودتا بداند هر یکی کو از چه دولت دور بودتا براندازد نقاب از هر چه آن مستور بودخمرهای بی​خمار و شهد بی​زنبور بودآنچ در هفتم زمین چون گنج​ها گنجور بودآن زمان کی شمس دین بی​شمس دین مشهور بود

 

" مولانا "

 

فرخنده باد بر همگان مقدم بهار

نوروز , جاودانه ترین جشن روزگار