حلقه ی خرابات "

 

ز آفتاب سعادت مرا شراباتستصلای چهره خورشید ما که فردوسستبه آسمان و زمین لطف ایتیا فرمودز هست و نیست برون​ست تختگاه ملکهزار در ز صفا اندرون دل بازستحیات​های حیات آفرین بود آن جاز نردبان درون هر نفس به معراجنددر آن هوا که خداوند شمس تبریزیست که ذره​های تنم حلقه خراباتستصلای سایه زلفین او که جناتستکه آسمان و زمین مست آن مراعاتستهزار ساله از آن سوی نفی و اثباتستشتاب کن که ز تاخیرها بس آفاتستاز آنک شاه حقایق نه شاه شهماتستپیاله​های پر از خون نگر که آیاتستنه لاف چرخه چرخ​ست و نی سماواتست

 

" حضرت مولانا "

چشمه ی نور...

 

چشم پرنور که مست نظر جانانستخاصه آن لحظه که از حضرت حق نور کشدهر که او سر ننهد بر کف پایش آن دمو آنک آن لحظه نبیند اثر نور برودل به جا دار در آن طلعت باهیبت اودست بردار ز سینه چه نگه می​داریجمله را آب درانداز و در آن آتش شوسر برآور ز میان دل شمس تبریز ماه از او چشم گرفتست و فلک لرزانستسجده گاه ملک و قبله هر انسانستبهر ناموس منی آن نفس او شیطانستاو کم از دیو بود زانک تن بی​جانستگر تو مردی که رخش قبله گه مردانستجان در آن لحظه بده شاد که مقصود آنستکآتش چهره او چشمه گه حیوانستکو خدیو ابد و خسرو هر فرمانست

 

 

" حضرت مولانا "

مطرب تبریز "

 

در  صفای  باده  بنما  ساقیا  تو  رنگ  ما

محومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما

باد  باده  برگمار   از  لطف   خود   تا  برپرد

در هوا ما را که تا  خفت پذیرد  سنگ  ما

بر کمیت می تو جان را کن سوار راه عشق

تا چو یک گامی بود بر ما دو صد فرسنگ ما

وارهان این جان ما را تو به رطلی می از آنک

خون چکید  از  بینی  و  چشم  دل  آونگ  ما

ساقیا  تو  تیزتر  رو  این  نمی​بینی  که  بس

می​دود  اندر  عقب  اندیشه​های   لنگ   ما

در طرب اندیشه​ها خرسنگ باشد جان گداز

از   میان   راه   برگیرید   این   خرسنگ   ما

در  نوای  عشق  شمس الدین  تبریزی  بزن

مطرب  تبریز  در  پرده   عشاقی   چنگ   ما

 

" حضرت مولانا "

بزم می پرستان ...

 

ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست

دریاب  که   هفته   دگر  خاک  شده‌ست

می  نوش  و  گلی  بچین  که  تا  درنگری

گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست

 

" خیام "

امشب "

 

 

مخسب ای یار مهمان دار امشببرون کن خواب را از چشم اسراراگر تو مشترییی گرد مه گردشکار نسر طایر را به گردونتو را حق داد صیقل تا زداییبحمدالله که خلقان جمله خفتندزهی کر و فر و اقبال بیداراگر چشمم بخسبد تا سحرگهاگر بازار خالی شد تو بنگرشب ما روز آن استارگان​ستاسد بر ثور برتازد به جملهزحل پنهان بکارد تخم فتنهخمش کردم زبان بستم ولیکن که تو روحی و ما بیمار امشبکه تا پیدا شود اسرار امشببگرد گنبد دوار امشبچو جان جعفری طیار امشبز هجر ازرق زنگار امشبو من بر خالقم بر کار امشبکه حق بیدار و ما بیدار امشبز چشم خود شوم بیزار امشببه راه کهکشان بازار امشبکه درتابید در دیدار امشبعطارد برنهد دستار امشببریزد مشتری دینار امشبمنم گویای بی​گفتار امشب

 

" حضرت مولانا "

پند حکیمانه "

 

 

دلا  نزد  کسی  بنشین  که  او از دل خبر  دارد

به زیر آن درختی رو  که  او  گل​های تر  دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی​کاران

به دکان  کسی  بنشین که در  دکان  شکر  دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس

یکی  قلبی  بیاراید  تو  پنداری  که   زر  دارد

تو را بر در نشاند  او  به  طراری  که  می​آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می​جوشد میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که می​جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

بنال   ای   بلبل   دستان   ازیرا  ناله   مستان

میان  صخره  و  خارا  اثر  دارد  اثر   دارد

بنه سر گر نمی​گنجی  که  اندر  چشمه  سوزن

اگر رشته نمی​گنجد از آن  باشد  که  سر  دارد

چراغست این  دل بیدار  به  زیر  دامنش  می​دار

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد  بگذشتی   مقیم   چشمه​ای   گشتی

حریف  همدمی  گشتی  که  آبی بر  جگر   دارد

چو آبت بر جگر  باشد  درخت  سبز   را   مانی

که  میوه  نو  دهد   دایم  درون   دل   سفر  دارد

 

 

" حضرت مولانا "

سودای تو ...

 

از سرو مرا بوی بالای تو می​آیدهر نی کمر خدمت در پیش تو می​بنددهر نور که آید او از نور تو زاید اوگل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شدهر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزمچون برروم از پستی بیرون شوم از هستیاندر دل آوازی پرشورش و غمازیروزست شبم از تو خشکست لبم از توزیر فلک اطلس هشیار نماند کساز جور تو اندیشم جور آید در پیشمشمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش

 

وز ماه مرا رنگ و سیمای تو می​آیدشکر به غلامی حلوای تو می​آیدمی مژده دهد یعنی فردای تو می​آیدزیرا که از آن خنده رعنای تو می​آیداندر سرم از شش سو سودای تو می​آیددر گوش من آن جا هم هیهای تو می​آیدآن ناله چنین دانم کز نای تو می​آیدغم نیست اگر خشکست دریای تو می​آیدزیرا که ز بیش و پس می​های تو می​آیدبینم که چنان تلخی از رای تو می​آیدجان تازه کند زیرا صحرای تو می​آید

 

" حضرت مولانا "

جام   وفا "

 

ساقیا این می از انگور کدامین پشته​ست

که دل و جان حریفان ز خمار آغشته​ست

خم پیشین بگشا  و  سر  این  خم  بربند

که چو زهرست نشاط همگان را کشته​ست

بند  این  جام  جفا جام   وفا  را  برگیر

تا  نگویند  که  ساقی  ز  وفا  برگشته​ست

درده  آن  باده  اول  که  مبارک  باده​ست

مگسل آن رشته اول که  مبارک  رشته​ست

صد شکوفه ز یکی جرعه بر این خاک ز چیست

تا چه عشق​ست که اندر دل ما بسرشته​ست

بر  در  خانه  دل  این  لگد  سخت  مزن

هان که ویران شود این خانه دل یک خشته​ست

باده​ای  ده  که  بدان  باده  بلا  واگردد

مجلسی ده پر از آن گل که خدایش کشته​ست

تا همه مست شویم و ز طرب سجده کنیم

پیش نقشی که خدایش به خودی بنوشته​ست

 

" حضرت مولانا "

سماع

 

سماع آرام جان زندگانیستکسی خواهد که او بیدار گرددولیک آن کو به زندان خفته باشدسماع آن جا بکن کان جا عروسیستکسی کو جوهر خود را ندیدهستچنین کس را سماع و دف چه بایدکسانی را که روشان سوی قبله​ستخصوصا حلقه​ای کاندر سماعنداگر کان شکر خواهی همان جاست کسی داند که او را جان جانستکه او خفته میان بوستان​ستاگر بیدار گردد در زیان​ستنه در ماتم که آن جای فغانستکسی کان ماه از چشمش نهانستسماع از بهر وصل دلستان​ستسماع این جهان و آن جهانستهمی​گردند و کعبه در میانستور انگشت شکر خود رایگانست

 

" حضرت مولانا "

کیست در این شهر که او مست نیست ؟

 

کیست در این شهر که او مست نیستکیست که از دمدمه روح قدسکیست که هر ساعت پنجاه بارچیست در آن مجلس بالای چرخمی​نهلد می که خرد دم زندجان بر او بسته شد و لنگ ماندبوالعجب بوالعجبان را نگربرپرد آن دل که پرش شه شکستنیست شو و واره از این گفت و گوی کیست در این دور کز این دست نیستحامله چون مریم آبست نیستبسته آن طره چون شست نیستاز می و شاهد که در این پست نیستتا بنگویند که پیوست نیستزانک از این جاش برون جست نیستهیچ تو دیدی که کسی هست نیستبر سر این چرخ کش اشکست نیستکیست کز این ناطقه وارست نیست

 

" حضرت مولانا "

سودای یار "

 

باز از شراب دوشین در سر خمار دارمسرمست اگر به سودا برهم زنم جهانیساقی بیار جامی کز زهد توبه کردمسیلاب نیستی را سر در وجود من دهشستم به آب غیرت نقش و نگار ظاهرموسی طور عشقم در وادی تمنارفتی و در رکابت دل رفت و صبر و دانشچندم به سر دوانی پرگاروار گردتعقلی تمام باید تا دل قرار گیردزان می که ریخت عشقت در کام جان سعدی وز باغ وصل جانان گل در کنار دارمعیبم مکن که در سر سودای یار دارممطرب بزن نوایی کز توبه عار دارمکز خاکدان هستی بر دل غبار دارمکاندر سراچه دل نقش و نگار دارممجروح لن ترانی چون خود هزار دارمبازآ که نیم جانی بهر نثار دارمسرگشته​ام ولیکن پای استوار دارمعقل از کجا و دل کو تا برقرار دارمتا بامداد محشر در سر خمار دارم

 

           "سعدی "

اکسیر حیات

 

ساقیا باده که اکسیر حیات است بیارچشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دستهمچو گل بر چمن از باد میفشان دامنبر مثانی و مثالث بنواز ای مطرب تا تن خاکی من عین بقا گردانیبه سر خواجه که تا آن ندهی نستانیزانکه در پای تو دارم سر جان​افشانیوصف آن ماه که در حسن ندارد ثانی

 

" حضرت حافظ "