می بده ای ساقی آخرزمانخاکیان زین باده بر گردون زدندبشکن از باده در زندان غمتن به سان ریسمان بگداختهترک ساقی گشت در ده کس نماندچون رسید این جا گمانم مست شد
ای ربوده عقلهای مردمانای می تو نردبان آسمانوارهان جان را ز زندان غمانجان معلق میزند بر ریسمانگرگ ماند و گوسفند و ترکماندل گرفته خوش بغلهای گمان
" حضرت مولانا "
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:49 توسط نوید
|
انگور باید مست خوابت کرده باشد تا ساقی از مستان حسابت کرده باشد مستی به سر سنگینی و دیوانگی نیست میخانه باید انتخابت کرده باشد