سرمست اگر درآیی عالم به هم برآیدگر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتدگلدسته امیدی بر جان عاشقان نهگفتی به کام روزی با تو دمی برآرمعاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اولگویند دوستانم سودا و ناله تا کیدل رفت و صبر و دانش ما ماندهایم و جانیهر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد
خاک وجود ما را گرد از عدم برآیدخلوت نشین جان را آه از حرم برآیدتا ره روان غم را خار از قدم برآیدآن کام برنیامد ترسم که دم برآیدکز تخم عشقبازی شاخ ندم برآیدسودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآیدور زان که غم غم توست آن نیز هم برآیدکز شعر سوزناکش دود از قلم برآید
" سعدی "
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 19:10 توسط نوید
|
انگور باید مست خوابت کرده باشد تا ساقی از مستان حسابت کرده باشد مستی به سر سنگینی و دیوانگی نیست میخانه باید انتخابت کرده باشد