دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستمتویی قبله همه عالم ز قبله رو نگردانممرا جانی در این قالب وانگه جز توم مذهباگر جز تو سری دارم سزاوار سر دارمبه هر جا که روم بی تو یکی حرفیم بیمعنیچو من هی ام چو من شینم چرا گم کردهام هش راجهانی گمره و مرتد ز وسواس هوای خودبه سربالای عشق این دل از آن آمد که صافی شدزهی لطف خیال او که چون در پاش افتادمبشستم دست از گفتن طهارت کردم از منطق
کنون عزم لقا دارم من اینک رخت بربستمبدین قبله نماز آرم به هر وادی که من هستمکه من از نیستی جانا به عشق تو برون جستموگر جز دامنت گیرم بریده باد این دستمچو هی دو چشم بگشادم چو شین در عشق بنشستمکه هش ترکیب می خواهد من از ترکیب بگسستمبه اقبال چنین عشقی ز شر خویشتن رستمکه از دردی آب و گل من بیدل در این پستمقدمهای خیالش را به آسیب دو لب خستمحوادث چون پیاپی شد وضوی توبه بشکستم
"حضرت مولانا "
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:1 توسط نوید
|
انگور باید مست خوابت کرده باشد تا ساقی از مستان حسابت کرده باشد مستی به سر سنگینی و دیوانگی نیست میخانه باید انتخابت کرده باشد