ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانیبه پای خویشتن آیند عاشقان به کمندتمرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهیچنان به نظره اول ز شخص میببری دلتو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالتبر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمدچو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبتمرا گناه نباشد نظر به روی جوانانتو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشدمن ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانمسر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانیکه هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانیمرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانیکه باز مینتواند گرفت نظره ثانیز پردهها به درافتاد رازهای نهانیتو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانیندانمت که چه گویم ز اختلاف معانیکه پیر داند مقدار روزگار جوانیریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانیتو میروی به سلامت سلام من برسانیاسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی
"سعدی "
+ نوشته شده در جمعه ششم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 17:24 توسط نوید
|
انگور باید مست خوابت کرده باشد تا ساقی از مستان حسابت کرده باشد مستی به سر سنگینی و دیوانگی نیست میخانه باید انتخابت کرده باشد