از سرو مرا بوی بالای تو میآیدهر نی کمر خدمت در پیش تو میبنددهر نور که آید او از نور تو زاید اوگل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شدهر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزمچون برروم از پستی بیرون شوم از هستیاندر دل آوازی پرشورش و غمازیروزست شبم از تو خشکست لبم از توزیر فلک اطلس هشیار نماند کساز جور تو اندیشم جور آید در پیشمشمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش
وز ماه مرا رنگ و سیمای تو میآیدشکر به غلامی حلوای تو میآیدمی مژده دهد یعنی فردای تو میآیدزیرا که از آن خنده رعنای تو میآیداندر سرم از شش سو سودای تو میآیددر گوش من آن جا هم هیهای تو میآیدآن ناله چنین دانم کز نای تو میآیدغم نیست اگر خشکست دریای تو میآیدزیرا که ز بیش و پس میهای تو میآیدبینم که چنان تلخی از رای تو میآیدجان تازه کند زیرا صحرای تو میآید
" حضرت مولانا "
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 22:19 توسط نوید
|
انگور باید مست خوابت کرده باشد تا ساقی از مستان حسابت کرده باشد مستی به سر سنگینی و دیوانگی نیست میخانه باید انتخابت کرده باشد