ز آفتاب سعادت مرا شراباتستصلای چهره خورشید ما که فردوسستبه آسمان و زمین لطف ایتیا فرمودز هست و نیست برونست تختگاه ملکهزار در ز صفا اندرون دل بازستحیاتهای حیات آفرین بود آن جاز نردبان درون هر نفس به معراجنددر آن هوا که خداوند شمس تبریزیست
که ذرههای تنم حلقه خراباتستصلای سایه زلفین او که جناتستکه آسمان و زمین مست آن مراعاتستهزار ساله از آن سوی نفی و اثباتستشتاب کن که ز تاخیرها بس آفاتستاز آنک شاه حقایق نه شاه شهماتستپیالههای پر از خون نگر که آیاتستنه لاف چرخه چرخست و نی سماواتست
" حضرت مولانا "
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 18:31 توسط نوید
|
انگور باید مست خوابت کرده باشد تا ساقی از مستان حسابت کرده باشد مستی به سر سنگینی و دیوانگی نیست میخانه باید انتخابت کرده باشد